یاد من باشد تنها هستم؛ ماه بالای سر تنهاییست...

بی شک ماه لبخند خداوند ست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 0:8  توسط صبــا 

 

گاهی باید یه نگاه بکنی به خودت

ببینی چقدر لایقی

لایق اسمی که یدک میکشی

لایق مسلکی که ادعاشو میکنی

لایق عمری که میگذرونی

لایق نعمت هایی که توشون غرقی

 

چقدر میتونیم سرمونو بالا بگیریم و 

بگیم:

" من آنچه در توان داشته ام انجام دادم "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 19:31  توسط صبــا  | 

 

درسته 

اونجایی نیستیم که میخوایم

لایق بهتری بودیم شاید و نیست

اما

هنر همینجاست

که چه میکنیم ؟

چقدر تحمل؛ چقدر کج روی؛ چقدر گلایه؛ چقدر شکر ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 19:26  توسط صبــا  | 

 

حقیقت اینه که 

هیچوخ فک نمیکردم توی ۲۴ سالگی م

اینی باشم که الان هستم

بنظرم خیلی کمتر از تصوراتمم

در همه ی زمینه های قابل بررسی.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 20:47  توسط صبــا  | 

 

 

چیز هایی هست که میدانی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 20:40  توسط صبــا  | 

 

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل ها؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 23:8  توسط صبــا  | 

 

تنهایی ام کجاست؟

همان بهترین رفیق..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 23:6  توسط صبــا  | 

 

به خدا بدهکارم

به تو بدهکارم

به خونوادم بدهکارم

به خودم بدهکارم

...

کمرم شکست زیربار این همه قرض! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 20:34  توسط صبــا  | 

 

تو نه لایق دریا هستی و نه بیروت !

از روزی که دیدمت راهبه ای گناه کار بودی

آب را ، بدون خیس شدن می خواستی و دریا را ، بدون غرق شدن

بیهوده سعی میکردم قانعت کنم که آن عینک سیاه را از چشمانت برداری

و جوراب های ضخیم و ساعت مچی ات را دربیاوری

و مثل ماهی زیبایی در آب لیز بخوری...

 

نزار قبانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 17:3  توسط صبــا  | 

 

لعنت!

لعنت.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 23:5  توسط صبــا  | 


یادته آهنگ های عاشقونه ای که به یاد تو می شنیدم؟


هنوزم میشه عاشق شد

تو باشی کار سختی نیست...


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 22:8  توسط صبــا  | 


همی ی آدمهای دور و بر مسکن اند

آدم ها 

و این دنیا

نه درد اند

و نه درمان

شبه درد و درمان اند



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 22:2  توسط صبــا  | 


کاش راحتم میذاشتن.

کاش مجبور نبودم هرروز فکرم به یه مسئله ی تازه از یه داستان کهنه مشغول شه.

ینی ایا این تقصیر منه؟

ایا تقدیر منه که هرروز درگیر چنین مسائلی بشم

ایا مجبورم با این مسائل زندگی مو ادامه بدم؟

چه خوش بود اگه دو سه سال اخر زندگیم نبود و حذف بود

...


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 18:16  توسط صبــا  | 


اون آهنگ شادمهر رو شنیدین که میگه:

"اگه اون بود نمی ذاشت حال من اینجوری باشه" و اینکه "دل من به این خوشه که یاری مثل اون داره"

دقت کردین که واقعا هم همیشه همینه؟!

ینی آدمیزاد همیشه تو ذهنش و ته دلش دنبال اون یه نفره میگرده

که بتونه اشکاشو تو دامنش بریزه و حالش عوض شه

همون یه نفره که با خودمون فکر میکنیم اگر بود اوضاعمون لابد فرق داشت

یا شاید حتی غم و غصه ای هرگز نبود

یا حداقل حال و روزمون خیلی بهتر از اینی بود که حالا هست


وقتی غمگین هستیم

وقتی خسته ایم

وقتی کلافه ایم

وقتی تنهاییم

یا حتی وقتی توی یک جمع و شادیم

بازم دلمون پیش اون یک نفره ست!

حالا شاید اصن یه نفر مشخصی هم وجود نداشته باشه ها،

اما کمبودش و احساس نیاز به بودنش هست.


نمیدونم این خوبه یا بد

یا خواستنی یا آزاردهنده

اما چیزی که هست 

می دونم که این یه نیازه

یجور درد شاید بشه اسمشو گذاشت

" درد "

من برای این واژه حرمت قائلم...


صدایم می کند مادر؛

برمی گردم و ادامه میدم

بزودی!


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 20:39  توسط صبــا  | 


حالا من 

بیست و سه سال و چند ماه از عمرم می گذرد

بزرگ شده ام یا نه نمی دانم

مهم هم نیست

حرف های دیگری دارم...


میدونین من خیلی پیش میاد که گریه می کنم

بی دلیل هم حتی

یا حتی با دلیل و یک هو میان جمعی یا جایی که نباید

پیشتر ها گفته بودم که خیلی از دوستانم باور ندارند

اینکه من حتی بتوانم اشک بریزم

اما همین خیلی ها پیش آمده گاهی ناگهان زیر هق هق زدنم را دیده باشند

میدانید داستان برمی گردد به کودکی 

به خیلی وقت پیش ها

یعنی تا جاییکه یادم میاد همیشه وقتایی تو زندگی م داشتم که میشستم یک گوشه و گریه میکردم

به یاد خیلی چیزها

به یاد کوچکترین دلخوری ها

میدونین بنظر دیگران نمیاد اما من فو العاه روحیه ی حساسی دارم

کافیه یکی بهم کج نگاه کنه یا حتی لحظه ای باعث رنجش دیگری بشم که 

بتونم بخاطرش نیم ساعت مداوم اشک بریزم

و خب همیشه هم در خفا

همیشه هم با سکوت

نمیدونم خودم هنوز که این عیبه یا حسنه

این خودداری و حرف نزدن

ضررها ازش کردم

اما هنوز نمیدونم که شاید عیب به حساب بیاد

شاید هم میدونم

چم

مهم نیس حالا

امشب هم تا خونه خالی شد

یهو زدم زیر گریه با صدای بلند

البته تو این دو روزه کم اشک نریخته بودم

اما زیر گریه ی بلند هم نزده بودم

الان که دارم اینو مینویسم یاد اونروز تو اون کافه هه افتادم

که...

بهش گفتم برو! برو دیگه!

و اون رفت

و ندید

و نشنید 

که من

با چه صدای بلندی

و چه طولانی

زدم زیر گریه

خب البته مهم هم نیست

بگذریم

میدونی

خوبی این دنیا به همینه که همه چی میگذره

حالا اینکه چگونه میگذره بماند

اما تو مطمئنی که یروز میاد 

که نگاه میکنی پشت سرت و میگی:

"خب. 

گذشت.

این نیز گذشت."


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 21:11  توسط صبــا  | 



سپید ترین خاطره‌ام
از باران
میزبانی شبانه‎ی فرشته‌ای ست
که راه برگشت به آسمان آبی
از حافظه‌ی بالهای خیس ش
گم شده بود

 

ــ ابراهیم بانی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 1:35  توسط صبــا  | 


پروردگارا!  اگر پشیمانی از گناه توبه است؛
پس به عزتت که من از پشیمانانم...

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 15:37  توسط صبــا  | 


یه روایتی بود

که اون زمانا بعضی افراد کوفه یه خلافی که میکردن

 و بعد پشیمون میشدن میومدن خدمت حضرت امیر ع 

و تقاضا میکردن حد برشون جاری بشه... 

با این لفظ که:

طهّرني یا علی!


چند وقته خیلی دلم میخواد پاشم برم پیش یکی

براش اعتراف کنم و بهش بگم

 طهّرنی...



یادمه مامان همیشه موقع وضو گرفتن ش 

یه دعایی رو زیر لب زمزمه میکرد.... 

همون دعایی که مستحبه گفتن جملاتش حین وضو

یه قسمتش بود که این جمله رو داشت:

خدایا گناهان مارو بریز؛ آبروی مارو مریز!


خیلی تو ذهنم تکرار میشه این دعا 

که خداوندا

کفّر عنّا سیئاتنا

و لا تفضحنی بخفیة ما اطّلعتُ علیه من سرّي...


+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 15:9  توسط صبــا  | 


آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد

گریه و خنده ی توام به سراغم آمد


آمدی مثل همان سال نبودی دیگر

کی رسیدی گل من؟ کال نبودی دیگر


آمدی «نو شده» هرچند کُهن تر شده ای

ای فدای قد و بالای تو... زن تر شده ای


شیطنت رفته و افسونگری آموخته ای

خوانده ای شعر مرا شاعری آموخته ای


جای آن چشم که گور پدر آهو بود

لانه ی مضطربِ فاخته ای ترسو بود


دختری بود که اخم و غضبش شیرین بود

زنی اینجاست که لبخندش هم غمگین بود


دختری بست به بازوی درختی تابی

زن سرازیر شد از سُرسُره ی بی تابی


قلعه ی زخمیِ در حال فرودی انگار

پُل تن باخته بر بستر رودی انگار


گُلِ پژمرده ی ناکامِ قراری شاید

دست آشفته ی مستی به قماری شاید...


 


مهدی فرجی

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 8:52  توسط صبــا  | 


یک  خلاف به چشم من گنده ای میکنه و 

من تو دلم بش میگم خاک تو سرت!

بعد خودم صبح واسه نماز خواب میافتم

جفتش یکیه بنظرم

بحث خلاف سنگین و سبک نیس

بحث بودن بندگی ــه!

که نیست

چه در من

چه در دیگری


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 10:23  توسط صبــا  | 


ظلمتُ نفسی

     و تجرّأتُ بجهلی ...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 1:52  توسط صبــا  | 


واقعا حالا که فکر میکنم میبینم که

خدا همیشه خیلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو میکردم

دوستم داشته

واقعا


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 23:45  توسط صبــا  | 


 إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً 

فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ 

وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 13:17  توسط صبــا  | 


باورم نمیشه!!!


وای... وای.... وای....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 19:10  توسط صبــا  | 


دارم با خودم فکر می کنم:  

آیا میشه من دوباره بتونم سر بلند کنم؟

گمون نکنم.

تا عمر دارم سرم بابت بعضی اشتباهام پایینه

و اشکم سرازیر...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:55  توسط صبــا  | 


تو تنها کسی بودی تو زندگی م که دست دلم براش رو بود

و میتونستم از همه چیز براش بگم 

و اون بفهمه

تنها کسی که بلد بودم و میتونستم باهاش حرف بزنم

درواقع تو بلد بودی و میتونستی به حرفم بیاری...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:53  توسط صبــا  | 


میدونی دلم میخواست یه بار

فقط یبار دیگه پناه بیارم بهت و حرف بزنم و اشک بریزم

و از همه چیز بگم و

دلم میخواد برای کس آشنایی که بفهمدم از همه چیز بگم

از همه چیز این روزها

از رنج هایی که گذشت

از بدی ها و اشتباهاتم..


بشینی روبروم یا کنارم و من اعتراف کنم و گریه کنم و...

تو هم اگه خواستی چیزی بگی یا نگی

ولی من خالی کنم خودمو بعد مدتها برات


و بعد هم بری...

برو.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:42  توسط صبــا  | 


چقد حرفا دارم که بزنم...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:38  توسط صبــا  | 


دیروز داشتم بعد مدتها آواز " نمیدونی " وزیری رو میشنیدم

یادم اومد به دوسال پیش؛ که تازه شنیده بودمش؛ 

و داشتم تو راه برگشت از مسجد با یاسینا(دختر کوچولوی برادرم) 

خطاب بهش میخوندمش براش

ساکت شده بود و گوش میکرد...


دیروز داشتم با خودم فکر میکردم:

این ازون آوازهایی میشه که برای کودکم خواهم خواند...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 13:48  توسط صبــا  | 



افعل بی ما انت اهله ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 22:1  توسط صبــا  | 

مطالب قدیمی‌تر