یاد من باشد تنها هستم؛ ماه بالای سر تنهاییست...

بی شک ماه لبخند خداوند ست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:8  توسط صبــا 

 

گه تو زندگی یی که توش بارون بیاد

و تو مجبور باشی

بشینی و

به در خونه و ساعت کنارش خیره بشی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 6:16  توسط صبــا  | 

 

من خیلی بهترم..

خیلی....

 

و دارم به زندگی م فکر میکنم

و به آینده م

 

باز هم خیال میبافم

و فکر میکنم که هنوز هم میتوانم...

میتوانم سر بلند کنم

بخندم

و شاید باعث خنده دیگران بشوم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:47  توسط صبــا  | 

 

دارم آواز " دیدار مولانا و شمس " رو می شنوم...

 

و یادش بخیر

که چه خاطره ها...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:15  توسط صبــا  | 

سلام

شهرزاد

من ادرس وبلاگتو ندارم

و ایمیل ت هم از کار افتاده

 

یه آدرسی چیزی برام بذار

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:3  توسط صبــا  | 

 

مادرم نماز می خواند

پدرم رادیو می شنود

و من

به فاصله ی سی سانت از مادر و شصت سانت از پدرم

روی صندلی عقب ماشین

اشک میریزم

 

گریه هایم را نمی بینند

ابایی هم ندارم که ببینند

و با همه ی این بی پروایی من

در سرخ شدن صورت و تر شدن چشم ها

در همه ی این روزها

اشک هایم را ندیدند

و شاید نخواستند که ببینند

گرچه

فرقی هم نمیکند

 

گمان میکنی تفاوتی در ابتدا یا انتهای داستانم میکرد؟

به همین اسمان ابری بالای سرم که نه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:38  توسط صبــا  | 

 

با خودم فکر میکنم

هیچگاه دیگر ...

 

حقیقت تلخی ست

این چه که با زندگی م کردم

 

گفتنش سخت است

اینکه بگویم:

 

دیگر تمام شد

مرا داستان عاشقانه ای نخواهد بود..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:58  توسط صبــا  | 

 

نقطه

پایان خط

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:20  توسط صبــا  | 

 

داستان داستان همون قصر احتمالیه

که تو بخوای برای کسی خیلی خیلی دور از وطن ش و دور از خونه ش بسازی...

حتی توی قصر هم

حتی با ساختن تمام خوشی های دنیا براش

باز اون خوشحال نیس

چون غریبه س

چون دوره

چون دلتنگه

 

نمیتونه

نمیتونه خوشحال باشه..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:32  توسط صبــا  | 

 

بعد دو سال

برگردی به نقطه ی اول!

 

اما دلت دیگه اون دل نیست...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:38  توسط صبــا  | 

 

 

 

 

تو را می خواهم و دانم که هرگز 
 به کام دل در آغوشت نگیرم 
تویی آن آسمان صاف و روشن 
من این کنج قفس مرغی اسیرم 
ز پشت میله های سرد تیره 
نگاه حسرتم حیران به رویت 
در این فکرم که دستی پیش اید 
و من ناگه گشایم پر به سویت 
در این فکرم که در یک لحظه غفلت 
 از این زندان خاموش پر بگیرم 
به چشم مرد زندانبان بخندم 
کنارت زندگی از سر بگیرم 
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست 
اگر هم مرد زندانبان بخواهد 
 دگر از بهر پروازم نفس نیست 
ز پشت میله ها هر صبح روشن 
 نگاه کودکی خندد به رویم 
چو من سر می کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می آید به سویم
 اگر ای آسمان خواهم که یک روز
 از این زندان خامش پر بگیرم 
 به چشم کودک گریان چه گویم 
ز من بگذر که من مرغی اسیرم 
من آن شمعم که با سوز دل خویش 
 فروزان می کنم ویرانه ای را 
اگر خواهم که خاموشی گزینم 
پریشان می کنم کاشانه ای را

 

فروغ فرخ زاد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:34  توسط صبــا  | 

 

آره، شاید این توقع زیادی باشه

که انتظار داشته باشی

طرفت کاری از دستش بر بیاد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:33  توسط صبــا  | 

 

هنوز از گریه های بی صدا پرم.

هنوز هیچ چیز درست نیست.

هنوز نه امنیتی ست و نه...

آرامشی شاید باشد

شاید بشود گفت که هست..

نمی دانم.

نمیدانم

هنوز نمیدانم ازین سرنوشت و داستانش

نمیدانم یک سال یا دو سال بعد اشک چه را خواهم ریخت..

 

چند سال است که نمیدانم سر چه ها و که ها اشک هام ریخته؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:53  توسط صبــا  | 

خدایا خداوندا به که رو کنم؟ با که بگویم که بفهمد و غم از دل برود میدانم جواب همان واضحِ گمِ همیشگی ست "هیچکس " هم او که همه کس است..
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 20:1  توسط صبــا  | 

وانمود میکنم که خوشحالم حال آنکه در دل میدانم که مرا لذتی نیست..
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 19:36  توسط صبــا  | 

 

گاهی باید یه نگاه بکنی به خودت

ببینی چقدر لایقی

لایق اسمی که یدک میکشی

لایق مسلکی که ادعاشو میکنی

لایق عمری که میگذرونی

لایق نعمت هایی که توشون غرقی

 

چقدر میتونیم سرمونو بالا بگیریم و 

بگیم:

" من آنچه در توان داشته ام انجام دادم "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ساعت 19:31  توسط صبــا  | 

 

درسته 

اونجایی نیستیم که میخوایم

لایق بهتری بودیم شاید و نیست

اما

هنر همینجاست

که چه میکنیم ؟

چقدر تحمل؛ چقدر کج روی؛ چقدر گلایه؛ چقدر شکر ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ساعت 19:26  توسط صبــا  | 

 

حقیقت اینه که 

هیچوخ فک نمیکردم توی ۲۴ سالگی م

اینی باشم که الان هستم

بنظرم خیلی کمتر از تصوراتمم

در همه ی زمینه های قابل بررسی.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:47  توسط صبــا  | 

 

 

چیز هایی هست که میدانی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:40  توسط صبــا  | 

 

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل ها؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 23:8  توسط صبــا  | 

 

تنهایی ام کجاست؟

همان بهترین رفیق..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 23:6  توسط صبــا  | 

 

به خدا بدهکارم

به تو بدهکارم

به خونوادم بدهکارم

به خودم بدهکارم

...

کمرم شکست زیربار این همه قرض! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 20:34  توسط صبــا  | 

 

تو نه لایق دریا هستی و نه بیروت !

از روزی که دیدمت راهبه ای گناه کار بودی

آب را ، بدون خیس شدن می خواستی و دریا را ، بدون غرق شدن

بیهوده سعی میکردم قانعت کنم که آن عینک سیاه را از چشمانت برداری

و جوراب های ضخیم و ساعت مچی ات را دربیاوری

و مثل ماهی زیبایی در آب لیز بخوری...

 

نزار قبانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 17:3  توسط صبــا  | 

 

لعنت!

لعنت.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:5  توسط صبــا  | 


یادته آهنگ های عاشقونه ای که به یاد تو می شنیدم؟


هنوزم میشه عاشق شد

تو باشی کار سختی نیست...


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 22:8  توسط صبــا  | 


همی ی آدمهای دور و بر مسکن اند

آدم ها 

و این دنیا

نه درد اند

و نه درمان

شبه درد و درمان اند



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 22:2  توسط صبــا  | 


کاش راحتم میذاشتن.

کاش مجبور نبودم هرروز فکرم به یه مسئله ی تازه از یه داستان کهنه مشغول شه.

ینی ایا این تقصیر منه؟

ایا تقدیر منه که هرروز درگیر چنین مسائلی بشم

ایا مجبورم با این مسائل زندگی مو ادامه بدم؟

چه خوش بود اگه دو سه سال اخر زندگیم نبود و حذف بود

...


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 18:16  توسط صبــا  | 


اون آهنگ شادمهر رو شنیدین که میگه:

"اگه اون بود نمی ذاشت حال من اینجوری باشه" و اینکه "دل من به این خوشه که یاری مثل اون داره"

دقت کردین که واقعا هم همیشه همینه؟!

ینی آدمیزاد همیشه تو ذهنش و ته دلش دنبال اون یه نفره میگرده

که بتونه اشکاشو تو دامنش بریزه و حالش عوض شه

همون یه نفره که با خودمون فکر میکنیم اگر بود اوضاعمون لابد فرق داشت

یا شاید حتی غم و غصه ای هرگز نبود

یا حداقل حال و روزمون خیلی بهتر از اینی بود که حالا هست


وقتی غمگین هستیم

وقتی خسته ایم

وقتی کلافه ایم

وقتی تنهاییم

یا حتی وقتی توی یک جمع و شادیم

بازم دلمون پیش اون یک نفره ست!

حالا شاید اصن یه نفر مشخصی هم وجود نداشته باشه ها،

اما کمبودش و احساس نیاز به بودنش هست.


نمیدونم این خوبه یا بد

یا خواستنی یا آزاردهنده

اما چیزی که هست 

می دونم که این یه نیازه

یجور درد شاید بشه اسمشو گذاشت

" درد "

من برای این واژه حرمت قائلم...


صدایم می کند مادر؛

برمی گردم و ادامه میدم

بزودی!


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 20:39  توسط صبــا  | 


حالا من 

بیست و سه سال و چند ماه از عمرم می گذرد

بزرگ شده ام یا نه نمی دانم

مهم هم نیست

حرف های دیگری دارم...


میدونین من خیلی پیش میاد که گریه می کنم

بی دلیل هم حتی

یا حتی با دلیل و یک هو میان جمعی یا جایی که نباید

پیشتر ها گفته بودم که خیلی از دوستانم باور ندارند

اینکه من حتی بتوانم اشک بریزم

اما همین خیلی ها پیش آمده گاهی ناگهان زیر هق هق زدنم را دیده باشند

میدانید داستان برمی گردد به کودکی 

به خیلی وقت پیش ها

یعنی تا جاییکه یادم میاد همیشه وقتایی تو زندگی م داشتم که میشستم یک گوشه و گریه میکردم

به یاد خیلی چیزها

به یاد کوچکترین دلخوری ها

میدونین بنظر دیگران نمیاد اما من فو العاه روحیه ی حساسی دارم

کافیه یکی بهم کج نگاه کنه یا حتی لحظه ای باعث رنجش دیگری بشم که 

بتونم بخاطرش نیم ساعت مداوم اشک بریزم

و خب همیشه هم در خفا

همیشه هم با سکوت

نمیدونم خودم هنوز که این عیبه یا حسنه

این خودداری و حرف نزدن

ضررها ازش کردم

اما هنوز نمیدونم که شاید عیب به حساب بیاد

شاید هم میدونم

چم

مهم نیس حالا

امشب هم تا خونه خالی شد

یهو زدم زیر گریه با صدای بلند

البته تو این دو روزه کم اشک نریخته بودم

اما زیر گریه ی بلند هم نزده بودم

الان که دارم اینو مینویسم یاد اونروز تو اون کافه هه افتادم

که...

بهش گفتم برو! برو دیگه!

و اون رفت

و ندید

و نشنید 

که من

با چه صدای بلندی

و چه طولانی

زدم زیر گریه

خب البته مهم هم نیست

بگذریم

میدونی

خوبی این دنیا به همینه که همه چی میگذره

حالا اینکه چگونه میگذره بماند

اما تو مطمئنی که یروز میاد 

که نگاه میکنی پشت سرت و میگی:

"خب. 

گذشت.

این نیز گذشت."


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 21:11  توسط صبــا  | 



سپید ترین خاطره‌ام
از باران
میزبانی شبانه‎ی فرشته‌ای ست
که راه برگشت به آسمان آبی
از حافظه‌ی بالهای خیس ش
گم شده بود

 

ــ ابراهیم بانی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 1:35  توسط صبــا  | 

مطالب قدیمی‌تر