X
تبلیغات
خـُـنـکــــایِ بـــامــــداد...
یاد من باشد تنها هستم؛ ماه بالای سر تنهاییست...

بی شک ماه لبخند خداوند ست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 0:8  توسط صبــا 



سپید ترین خاطره‌ام
از باران
میزبانی شبانه‎ی فرشته‌ای ست
که راه برگشت به آسمان آبی
از حافظه‌ی بالهای خیس ش
گم شده بود

 

ــ ابراهیم بانی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 1:35  توسط صبــا  | 


پروردگارا!  اگر پشیمانی از گناه توبه است؛
پس به عزتت که من از پشیمانانم...

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 15:37  توسط صبــا  | 


یه روایتی بود

که اون زمانا بعضی افراد کوفه یه خلافی که میکردن

 و بعد پشیمون میشدن میومدن خدمت حضرت امیر ع 

و تقاضا میکردن حد برشون جاری بشه... 

با این لفظ که:

طهّرني یا علی!


چند وقته خیلی دلم میخواد پاشم برم پیش یکی

براش اعتراف کنم و بهش بگم

 طهّرنی...



یادمه مامان همیشه موقع وضو گرفتن ش 

یه دعایی رو زیر لب زمزمه میکرد.... 

همون دعایی که مستحبه گفتن جملاتش حین وضو

یه قسمتش بود که این جمله رو داشت:

خدایا گناهان مارو بریز؛ آبروی مارو مریز!


خیلی تو ذهنم تکرار میشه این دعا 

که خداوندا

کفّر عنّا سیئاتنا

و لا تفضحنی بخفیة ما اطّلعتُ علیه من سرّي...


+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 15:9  توسط صبــا  | 


آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد

گریه و خنده ی توام به سراغم آمد


آمدی مثل همان سال نبودی دیگر

کی رسیدی گل من؟ کال نبودی دیگر


آمدی «نو شده» هرچند کُهن تر شده ای

ای فدای قد و بالای تو... زن تر شده ای


شیطنت رفته و افسونگری آموخته ای

خوانده ای شعر مرا شاعری آموخته ای


جای آن چشم که گور پدر آهو بود

لانه ی مضطربِ فاخته ای ترسو بود


دختری بود که اخم و غضبش شیرین بود

زنی اینجاست که لبخندش هم غمگین بود


دختری بست به بازوی درختی تابی

زن سرازیر شد از سُرسُره ی بی تابی


قلعه ی زخمیِ در حال فرودی انگار

پُل تن باخته بر بستر رودی انگار


گُلِ پژمرده ی ناکامِ قراری شاید

دست آشفته ی مستی به قماری شاید...


 


مهدی فرجی

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 8:52  توسط صبــا  | 


یک  خلاف به چشم من گنده ای میکنه و 

من تو دلم بش میگم خاک تو سرت!

بعد خودم صبح واسه نماز خواب میافتم

جفتش یکیه بنظرم

بحث خلاف سنگین و سبک نیس

بحث بودن بندگی ــه!

که نیست

چه در من

چه در دیگری


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 10:23  توسط صبــا  | 


ظلمتُ نفسی

     و تجرّأتُ بجهلی ...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 1:52  توسط صبــا  | 


واقعا حالا که فکر میکنم میبینم که

خدا همیشه خیلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو میکردم

دوستم داشته

واقعا


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 23:45  توسط صبــا  | 


 إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً 

فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ 

وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 13:17  توسط صبــا  | 


باورم نمیشه!!!


وای... وای.... وای....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 19:10  توسط صبــا  | 


دارم با خودم فکر می کنم:  

آیا میشه من دوباره بتونم سر بلند کنم؟

گمون نکنم.

تا عمر دارم سرم بابت بعضی اشتباهام پایینه

و اشکم سرازیر...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:55  توسط صبــا  | 


تو تنها کسی بودی تو زندگی م که دست دلم براش رو بود

و میتونستم از همه چیز براش بگم 

و اون بفهمه

تنها کسی که بلد بودم و میتونستم باهاش حرف بزنم

درواقع تو بلد بودی و میتونستی به حرفم بیاری...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:53  توسط صبــا  | 


میدونی دلم میخواست یه بار

فقط یبار دیگه پناه بیارم بهت و حرف بزنم و اشک بریزم

و از همه چیز بگم و

دلم میخواد برای کس آشنایی که بفهمدم از همه چیز بگم

از همه چیز این روزها

از رنج هایی که گذشت

از بدی ها و اشتباهاتم..


بشینی روبروم یا کنارم و من اعتراف کنم و گریه کنم و...

تو هم اگه خواستی چیزی بگی یا نگی

ولی من خالی کنم خودمو بعد مدتها برات


و بعد هم بری...

برو.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:42  توسط صبــا  | 


چقد حرفا دارم که بزنم...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:38  توسط صبــا  | 


دیروز داشتم بعد مدتها آواز " نمیدونی " وزیری رو میشنیدم

یادم اومد به دوسال پیش؛ که تازه شنیده بودمش؛ 

و داشتم تو راه برگشت از مسجد با یاسینا(دختر کوچولوی برادرم) 

خطاب بهش میخوندمش براش

ساکت شده بود و گوش میکرد...


دیروز داشتم با خودم فکر میکردم:

این ازون آوازهایی میشه که برای کودکم خواهم خواند...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 13:48  توسط صبــا  | 



افعل بی ما انت اهله ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 22:1  توسط صبــا  | 


گیرم فرامـوشت کنم، در گیر و دار روزها

اما چه با قلبم کنم؟ با دردها، با سوزها .../

با شوق یک فردای خوش، راحت نفس خواهم کشید

اما اگر رخصت دهد این بغض ِ از دیروزها/

فتح بلندای وصال = یعنی شروع بازگشت

ای عشق! ما را خط بزن از دستۀ پیروزها...!


-علی حیات بخش


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 13:54  توسط صبــا  | 


احساس آدمی که یه تیکه از وجودش خـالـــیه ..


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 23:31  توسط صبــا  | 


دلم میخواد گریه کنم

یا بشینم یه کتاب بخونم

یا تا خود صبح فیلم ببینم

بد گیری تو گلومه


دلم برای بغل سارا تنگ شده چند روزه

البته بغل سارایی که من هنوز خواهر کوچولوش باشم

نه منی که بزرگم الان


نمی خوام امشب تموم شه

نمی خوام این برف تموم شه

بذون این شب و برف هاش چه کنم من؟

فردا چه کنم؟

و پسفردا؟

و روزهای دگر...


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 22:41  توسط صبــا  | 


حالم
کودکی که هرشب
سنجاقِ پیرهن‌اش در تن‌اش فرو می‌رود
نمی توانم دردم را به زبان بیاورم.

سیدمحمد مرکبیان

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 1:35  توسط صبــا  | 


یاد اون روزی که وسط کلاس دینی

من یه آیه محبوبم از قرآن رو با تفسیر شخصی م ازش خوندم

و نمیدونم چرا ناخودآگاه همون لحظه چشمم افتاد تو چشم تو

و همونجا بود که انگار از پس چشم ها

دوتا فطرت نوپا و پاک مون همو شناختن 

انگاری جفتمون درخشش اون گوهر رو تو از عمق چشم اون یکی دید

و همین شد سرآغاز نزدیک شدنمون بعد شیش سال هم مدرسه ای بودن و از کنار هم گذر کردن

یادته اون آیه چی بود؟

مطمئنم که هست.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 20:13  توسط صبــا  | 


چقدر دلم براش تنگ شده

برای بودنش

برای نزدیک بودنش

برای حرف زدنش

برای رنگ روشن لباس هاش

برای معصومیت حرف ها و چشماش

برای نماز خوندنش

برا نقاشی "وقت گل دادن سروها" که روی دیوار اتاقش بود

برا اینکه بیاد بشینه روبروم 

دفترش رو باز کنه و از چیزهای تازه ای که یاد گرفته برام بگه


آخ...

مریم کجایی که ببینی 

اون صبای به قول تو با صلابتت چی شده!

کجایی ببینی حقارتش رو

به همه چیز آلوده شدنش رو

اونقدر که حتی خجالت میکشه تو چشمات نگاه کنه دیگه


آخ که چقدر دیر شناختمت و چقدر زود از دستت دادم...


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 20:7  توسط صبــا  | 


دوستی با بعضی آدما 
مثل خوردن از آب یه چشمه س
عمق روح آدمو تازه میکنه

و دوستی با بعضی دیگه
مثل دست و پا زدن 
تو آب کثیف یه برکه کوچیک و مرده
روحت رو فرسوده میکنه


و من تو زندگیم 
فقط یک دوست داشتم که به زلالی و روح نوازی چشمه بود..
.
که تا اون هم هزار کیلومتر ...
فاصله ست !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 19:59  توسط صبــا  | 


برای از دست ندادنش

گفتم: قبول

همه چیز قبول.

هر چه تو بگویی. تو بخواهی...


به بعدش؟

چرا فکر کردم..

سعی کردم فکر کنم که

همه چیز خوب پیش خواهد رفت..


با خودم گفتم/میگویم

بنا را بگذاریم بر خیر و خوبی...

ان شالله..


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 21:30  توسط صبــا  | 


تو هستی که بتوان همه چیز را به تو گفت؟

همه چیز آیا قابل گفتن است؟

تو همه چیز گفته های مرا خواهی فهمید؟

تو نگفته های مرا خواهی شنید؟


نه.

نه تو نیستی.

همه چیز قابل گفتن نیست.

تو همه چیز گفته هایم را نخواهی فهمید.

تو نگفته های مرا نخواهی شنید.


.........................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 21:24  توسط صبــا  | 



جمله‌ی بی‌قراریت از طلب قرار توست 
طالب بی‌قرار شو، تا که قرار آیدت



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 22:53  توسط صبــا  | 


او هم دانسته (دانسته بود) 

که من عرضه اش را ندارم

و فقط در مقام ادعا دست و پا میزنم


سعی کرد که به من بگوید

واضح تفش کند در صورتم

این حقیقت حقیرم را


بله. حالا من میدانم

که در واقعیت

خیلی کمم

و بی عرضه

و حقیر


واقعیت است

پس حتی اگر تلخ هم باشد که هست

خوب است.

خوب است و لازم

برای هر کس


باید بدانیم ش.


+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1392ساعت 20:55  توسط صبــا  | 


نبود در دلم ، در ذهنم حتی لحظه ای کسی را سرزنش کنم

و بر سرم نیاید

و خود همان نشوم

و هزار هزار سرزنش است که لایقم اکنون...



+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1392ساعت 20:10  توسط صبــا  | 



امام جواد - عليه السلام - فرمود: 

بنده اي حقيقت ايمان را نمي يابد مگر آن كه دين و احكام الهي را در همه جهات بر تمايلات و هواهاي نفساني خود مقدّم دارد. 

و كسي هلاك و بدبخت نمي گردد مگر آن كه هواها و خواسته هاي نفساني خود را بر احكام إلهي مقدّم نمايد.

قالَ الإمام الجواد - عليه السلام - :

 لَنْ يَسْتَكْمِلَ الْعَبْدُ حَقيقَةَ الاْيمانِ حَتّي يُؤْثِرَ دينَهُ عَلي شَهْوَتِهِ،
 وَ لَنْ يُهْلِكَ حَتّي يُؤْثِرَ شَهْوَتَهُ عَلي دينِهِ.


«بحارالأنوار، ج 75، ص 80، ح 63»
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1392ساعت 18:13  توسط صبــا  | 


از او توقع داشتند که قوی باشد

چرا که زن رویاهای شان قوی بود


از او توقع داشتند قوی باشد

که بتوانند با او ضعف های خود را پر کنند


از او توقع داشتند قوی باشد

که محکم بایستد

که یگانه یاور خودش و آنها باشد

یگانه یاور همیشگی..


اما او

نبود

نتوانست

نشد

نماند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 12:55  توسط صبــا  | 

مطالب قدیمی‌تر