X
تبلیغات
خـُـنـکــــایِ بـــامــــداد...
یاد من باشد تنها هستم؛ ماه بالای سر تنهاییست...

بی شک ماه لبخند خداوند ست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 0:8  توسط صبــا 


وقتی حس میکنی یه بوی گند داره میاد

قبل ازونکه آدمی رو که روبروت نشسته در دل مذمت کنی

به خودت و محیط اطرافت شک کن!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 13:56  توسط صبــا  | 


خدایا ... تا اینجاش رو خودم خراب کردم ،

 از اینجا به بعدشو خودت درست کن !


+ نوشته امیر ابطحی  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 13:34  توسط صبــا  | 


وقتی حرف مرگ میشه

حتی از طرف عزیزترین کسانم

من خیلی عادی برخورد میکنم

انگار که حرف راجب شام امشب باشه 

یا اینکه فردا قراره چه کارایی بکنیم

همیشه مورد شکایت واقع میشم که:

چرا یه دور از جونت نمی گی؟!

ینی انقد دلت میخواد من بمیرم؟!

من در جواب می خندم فقط.

ولی خب

حقیقتش اینه که

نه . من دلم نمی خواد تو بمیری.

و یا هیچکس دیگه.

اما خب واقعیت اینه که

تو میمیری.

و یا هر کس دیگه.


آیا گفتن و نپذیرفتن من باعث میشه تو زنده بمونی؟

یا مرگ ازت دور بشه؟

یا اصلا ازت دور بشه

آیا دیگه سراغت نمیاد.


خب یه واقعیته.

تو میمیری.

من میمیرم.

شما میمیرید.

یا هر کس دیگه.


همونطور که دیگران.

مردند.


فرق تو  پذیرفتن واضح ترین واقعیت های دور و برمونه..


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 13:27  توسط صبــا  | 


میگفتم

من می تونم از دستش بدم

هر چیزی رو تو این زندگی

این دنیا 

قابلیت اینو دارم

که از دستش بدم

ازش جدا شم

و این به این معنی نیست که

بودن اون چیز برام مهم نیست

بهش وابستگی 

یا حتی دلبستگی ندارم

به این معنی نیست که با نبودش خوشحال میشم

یا زجری نمی کشم در نداشتنش

حتی به این معنی نیست که 

اگر نباشه من نابود نمیشم

بله

من می تونم از دست بدم

و می تونم این از دست دادن رو بپذیرم

چون باور دارم

که هر چیزی میتونه نباشه

میتونه ازم گرفته شه

می تونه از دستم بره

این واقعیت رو

باور دارم .

همین.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 13:21  توسط صبــا  | 


لیلة الرغائب...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 21:35  توسط صبــا  | 


نمی دانستید

که من مرض خود شکنجه گری دارم هر از چند وقت؟!

حالا بدانید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 22:31  توسط صبــا  | 


که از  د و ر ...


تماشات کنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 21:30  توسط صبــا  | 


بله. من به معجزه اعتقاد دارم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 19:7  توسط صبــا  | 


آدم بیست و دو ساله ایم که

هنوز توانایی اینو داره که مثه پنج سالگی ش کز کنه یه گوشه و

هق هق هق گریه کنه


حالا اینکه خجالت میکشه یا نه به خودش مربوطه

یا اینکه چه مرگشه مثلا


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 0:32  توسط صبــا  | 


دیدی

یه لحظاتی هست

که نفست تنگ میاد 

از بغض تو گلوت

اتاق کم میاد برا بودنت

پا میشی از در میری بیرون

که اون قطره اشکه بریزه و

راه نفست باز بشه...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 0:30  توسط صبــا  | 


میدونی

آره بلدم تریپ انرژی مثبت بیام

و از شرایط شاید نه چندان خوب

روزهای خوب بسازم

آره بلدم

اما نمی خوام

نمی خوام

به همین راحتی.

همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 0:27  توسط صبــا  | 


مشکل از دیگران نیست شاید

شاید قطعا

مشکل از منه

من شکننده شدم

بی تحمل شدم

منم که مقصرم

که فرسوده شدم

فرسوده م نکردن لابد

فرسوده شدم.

میتونستم نشم قطعا.

می تونستم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 0:24  توسط صبــا  | 


نچ.

کار من نیست.

نمی تونم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 21:21  توسط صبــا  | 


کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد
 و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟
یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند؟
یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد
و به آفتاب تموز بیاندیشد؟

نه هیچ کس هیچ کس
چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
از این که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست
بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.

نه هرگز هرگز

چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

از این که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.

صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.


ــ ویلیام شکسپیر /نمایش نامه ریچارد سوم / 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 21:20  توسط صبــا  | 


با خودم میگم

از فردا دیگه نمیام خونه؛ 

میمونم بیمارستان شب برا خواب برمیگردم

مهم نیس که روزی یه وعده غذا بخورم یا ظهرا نتونم خستگی درکنم

میتونم این شرایط رو تحمل کنم و راضی خواهم بود

و آرامش خواهم داشت

شب به شب برمیگردم

شام می خورم

ظرفارو میشورم

چایی میخورم

میخوابم

و تمام.


اما

اما نمیشه

مامانو چه کنم این وسط

نمیتونم تنهاش بذارم

هرچند با آرامشم تداخل داشته باشه

نمیشه تنهاش گذاشت

بهم احتیاج داره

و همین دلیل کافیه که با خودم بگم

بیخیال آرامش

بیخیال زندگی به مدل خودت

بیخیال همون اندک آزادی


اون بهت احتیاج داره

و این ینی دلیل کافی

ینی تمام.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 19:23  توسط صبــا  | 


حافظ وظیفه ی تو دعا کردن است و بس

   در بـنـــد آن نباش که نشنـیــد یا شنـیــــد


+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 21:14  توسط صبــا  | 


می گریزم از تو

به سوی خودت...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:35  توسط صبــا  | 


تو که میدونی

من هر جام که برم

هرکارم که بکنم

آخرش همینم :

هاربٌ منکَ الیکــــ ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:32  توسط صبــا  | 


دارم پیاز خورد میکنم

چشام خیلی میسوزه

گریه میکنم

اما نمیدونم چرا

با هر  ضربه ای که میزنم تو دلم میگم :

درد همونه که بود

درد همونه که بود...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:30  توسط صبــا  | 


  وَ اسْتَعِیــنُواْ  

        بِالصَّبــــرْ 

          وَ الصَّلَــــوةِ 



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:36  توسط صبــا  | 


ــ همینقدر میدونم که اشتباهه.

+ و درست سخته .

+ مطمئنی که اون درسته؟

ــ مطمئنم که این اشتباهه.

+ قبلنا پیش ازین ها به این فکر میافتادی.

ــ گرفتار شدم. خواستم که گرفتار بشم. شدم.

+ پشیمونی؟

ــ نه.

+ پس چی؟

ــ میخوام خودمو درست کنم.

  شاید امتحان.

+ شک داری؟

ــ به چی؟ به اون؟

+ به خودت!

ــ به صداقتم نه. به درستیم.

ــ میخوام درستش کنم فقط.

 فقط میخوام درستش کنم.

ــ خودمو .

ــ درستش میکنم.


+ سخته ..  واستعینوا بالصبر و الصلوة...


ــ صبـــر و صلـــوة...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:30  توسط صبــا  | 


ــ نمی دونم والا

 یکاریش میکنم بالاخره


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:22  توسط صبــا  | 


ــ نظرت راجب اینکه برم خودمو دودستی تسلیم کنم چیه؟

 بنظرت به خاطر این کار از مجازاتم کم میکنن؟  

  شایدم مشمول عفو بشم..


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:12  توسط صبــا  | 



 اَيَدُلِّکَ عَلَي الطَريقِ وَ يَأخُذُ عَلَيْکَ الْمَضيقَ


«آيا ممکن است که خداوند تو را راهنمائي کند
و سپس راه را به روي تو ببندد؟»

                                                          ــ  مولانا علی ع

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:54  توسط صبــا  | 


بدبختی اینجاست

که هیچکس نه مقصر داستان است

و نه قهرمان آن.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:24  توسط صبــا  | 


اگه 

اگه امشب 

اگه امشب بگذره

اگه  امشب   بگذره


فردا میشه.

فردا میشه؟؟؟


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:21  توسط صبــا  | 


چایِ دوم.

زندونِ دل.

ف.فروغی.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:18  توسط صبــا  | 


خیلی وقته متوجه شدم 

که منم یکیم عین بقیه آدما

میدونی

کمی غم انگیزه


همون نیازا. همون رفتارا. همون رفلکسا. همون آشغال بودنا. همون حیوونیت ها. 

همون گـنــد.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:14  توسط صبــا  | 


فریدون می شنوم

فروغی.

چای می نوشم

بدون قند.

غروب گذشته

اذان هم.

توی آشپزخانه ام

تنها.

گریه کردم

رو پشت بوم.


اومدم پایین پیغامای سحرو شنیدم رو گوشیم

تماس. بابا. پول. محلول مو. دلار. درد دندون. روز پدر. تنهایی ش.


نامجو داره میخونه حالا:


چون به لبش میرسی خدا را

جان بده و دم مزن عزیزم

مزد چنین عاشقی

نقد روان دادن است

من از دست غمت

من از دست غمت عزیزم

چه مشکل برنجُم

چه مشکل برنجُم..


چاییم سرد شد.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:9  توسط صبــا  |