وقتی حس میکنی یه بوی گند داره میاد
قبل ازونکه آدمی رو که روبروت نشسته در دل مذمت کنی
به خودت و محیط اطرافت شک کن!
وقتی حرف مرگ میشه
حتی از طرف عزیزترین کسانم
من خیلی عادی برخورد میکنم
انگار که حرف راجب شام امشب باشه
یا اینکه فردا قراره چه کارایی بکنیم
همیشه مورد شکایت واقع میشم که:
چرا یه دور از جونت نمی گی؟!
ینی انقد دلت میخواد من بمیرم؟!
من در جواب می خندم فقط.
ولی خب
حقیقتش اینه که
نه . من دلم نمی خواد تو بمیری.
و یا هیچکس دیگه.
اما خب واقعیت اینه که
تو میمیری.
و یا هر کس دیگه.
آیا گفتن و نپذیرفتن من باعث میشه تو زنده بمونی؟
یا مرگ ازت دور بشه؟
یا اصلا ازت دور بشه
آیا دیگه سراغت نمیاد.
خب یه واقعیته.
تو میمیری.
من میمیرم.
شما میمیرید.
یا هر کس دیگه.
همونطور که دیگران.
مردند.
فرق تو پذیرفتن واضح ترین واقعیت های دور و برمونه..
میگفتم
من می تونم از دستش بدم
هر چیزی رو تو این زندگی
این دنیا
قابلیت اینو دارم
که از دستش بدم
ازش جدا شم
و این به این معنی نیست که
بودن اون چیز برام مهم نیست
بهش وابستگی
یا حتی دلبستگی ندارم
به این معنی نیست که با نبودش خوشحال میشم
یا زجری نمی کشم در نداشتنش
حتی به این معنی نیست که
اگر نباشه من نابود نمیشم
بله
من می تونم از دست بدم
و می تونم این از دست دادن رو بپذیرم
چون باور دارم
که هر چیزی میتونه نباشه
میتونه ازم گرفته شه
می تونه از دستم بره
این واقعیت رو
باور دارم .
همین.
لیلة الرغائب...
نمی دانستید
که من مرض خود شکنجه گری دارم هر از چند وقت؟!
حالا بدانید.
که از د و ر ...
تماشات کنم.
بله. من به معجزه اعتقاد دارم.
آدم بیست و دو ساله ایم که
هنوز توانایی اینو داره که مثه پنج سالگی ش کز کنه یه گوشه و
هق هق هق گریه کنه
حالا اینکه خجالت میکشه یا نه به خودش مربوطه
یا اینکه چه مرگشه مثلا
دیدی
یه لحظاتی هست
که نفست تنگ میاد
از بغض تو گلوت
اتاق کم میاد برا بودنت
پا میشی از در میری بیرون
که اون قطره اشکه بریزه و
راه نفست باز بشه...
میدونی
آره بلدم تریپ انرژی مثبت بیام
و از شرایط شاید نه چندان خوب
روزهای خوب بسازم
آره بلدم
اما نمی خوام
نمی خوام
به همین راحتی.
همین.
مشکل از دیگران نیست شاید
شاید قطعا
مشکل از منه
من شکننده شدم
بی تحمل شدم
منم که مقصرم
که فرسوده شدم
فرسوده م نکردن لابد
فرسوده شدم.
میتونستم نشم قطعا.
می تونستم
نچ.
کار من نیست.
نمی تونم.
چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
از این که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست
بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.
صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.
ــ ویلیام شکسپیر /نمایش نامه ریچارد سوم /
با خودم میگم
از فردا دیگه نمیام خونه؛
میمونم بیمارستان شب برا خواب برمیگردم
مهم نیس که روزی یه وعده غذا بخورم یا ظهرا نتونم خستگی درکنم
میتونم این شرایط رو تحمل کنم و راضی خواهم بود
و آرامش خواهم داشت
شب به شب برمیگردم
شام می خورم
ظرفارو میشورم
چایی میخورم
میخوابم
و تمام.
اما
اما نمیشه
مامانو چه کنم این وسط
نمیتونم تنهاش بذارم
هرچند با آرامشم تداخل داشته باشه
نمیشه تنهاش گذاشت
بهم احتیاج داره
و همین دلیل کافیه که با خودم بگم
بیخیال آرامش
بیخیال زندگی به مدل خودت
بیخیال همون اندک آزادی
اون بهت احتیاج داره
و این ینی دلیل کافی
ینی تمام.
حافظ وظیفه ی تو دعا کردن است و بس
در بـنـــد آن نباش که نشنـیــد یا شنـیــــد
می گریزم از تو
به سوی خودت...
تو که میدونی
من هر جام که برم
هرکارم که بکنم
آخرش همینم :
هاربٌ منکَ الیکــــ ...
دارم پیاز خورد میکنم
چشام خیلی میسوزه
گریه میکنم
اما نمیدونم چرا
با هر ضربه ای که میزنم تو دلم میگم :
درد همونه که بود
درد همونه که بود...
وَ اسْتَعِیــنُواْ
بِالصَّبــــرْ
وَ الصَّلَــــوةِ
ــ همینقدر میدونم که اشتباهه.
+ و درست سخته .
+ مطمئنی که اون درسته؟
ــ مطمئنم که این اشتباهه.
+ قبلنا پیش ازین ها به این فکر میافتادی.
ــ گرفتار شدم. خواستم که گرفتار بشم. شدم.
+ پشیمونی؟
ــ نه.
+ پس چی؟
ــ میخوام خودمو درست کنم.
شاید امتحان.
+ شک داری؟
ــ به چی؟ به اون؟
+ به خودت!
ــ به صداقتم نه. به درستیم.
ــ میخوام درستش کنم فقط.
فقط میخوام درستش کنم.
ــ خودمو .
ــ درستش میکنم.
+ سخته .. واستعینوا بالصبر و الصلوة...
ــ صبـــر و صلـــوة...
ــ نمی دونم والا
یکاریش میکنم بالاخره
ــ نظرت راجب اینکه برم خودمو دودستی تسلیم کنم چیه؟
بنظرت به خاطر این کار از مجازاتم کم میکنن؟
شایدم مشمول عفو بشم..
بدبختی اینجاست
که هیچکس نه مقصر داستان است
و نه قهرمان آن.
اگه
اگه امشب
اگه امشب بگذره
اگه امشب بگذره
فردا میشه.
فردا میشه؟؟؟
چایِ دوم.
زندونِ دل.
ف.فروغی.
خیلی وقته متوجه شدم
که منم یکیم عین بقیه آدما
میدونی
کمی غم انگیزه
همون نیازا. همون رفتارا. همون رفلکسا. همون آشغال بودنا. همون حیوونیت ها.
همون گـنــد.
فریدون می شنوم
فروغی.
چای می نوشم
بدون قند.
غروب گذشته
اذان هم.
توی آشپزخانه ام
تنها.
گریه کردم
رو پشت بوم.
اومدم پایین پیغامای سحرو شنیدم رو گوشیم
تماس. بابا. پول. محلول مو. دلار. درد دندون. روز پدر. تنهایی ش.
نامجو داره میخونه حالا:
چون به لبش میرسی خدا را
جان بده و دم مزن عزیزم
مزد چنین عاشقی
نقد روان دادن است
من از دست غمت
من از دست غمت عزیزم
چه مشکل برنجُم
چه مشکل برنجُم..
چاییم سرد شد.